تبليغاتX
دُختَــری بــا طَـعــم گَــس کینِــــــه

هَنــوز هَـــم اَز جِـنــسِ عِـشــــقَـم وَلـــی هَنــــوزَم اُون کـــینِه هَست

این پست ثابته

حالا قوانین این جا البته نه خواهش این کلمه ی بهتریه

1.لطفا هر کی میاد این جا کامنت بذاره به جز کسایی که میخوان دَری ورَی بگن اونا نذارن که منم هَنگ میکنم  و اون وقت . . . بیخیال

2.خواهشا کامنت خصوصی نذارین

3.لطفا به هیچ وجه کُپی نکنین چون همه این نوشته ها حرفای دلمه منم دوس ندارم کسی کُپی کنه دزدی محسوب میشه من که نمیبخشم

4.این جا همه لینک میشن منو با عنوان وبم بلینکین

5.آی دی من تو وبم هستش هر کی دوس داره اَد کنه به جر افرادی که فهم ندارن

6.شماره هم نذارین این جا چون من بیکار نیستم که زنگ بزنم یا اِس بدم. افتاد؟؟

7.دیگه حرفی نیس امیدوارم از وبم لذت ببری

بدورد

+ تاریخ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ساعت 22:19 نویسنده دُختَرِ خُوشگِل |

این چند روزه واقعا بیخود بوده اصلا کار خاصی نکردم حوصلم هم واقعا سر رفته دلم میخواد برم بیرون شاید یکمی حوصلم بیاد سر جاش پوسیدم تو خونه امروز هم میخواستم برم بیرون با دوستم نشد چون زنداییم و پسرداییام امشب دارن میرن زشته نباشم فردا هم داییم میره خداروشکر فردا صبح میره من بعد از ظهر میتونم برم بیرون ولی دلم واسشون تنگ میشه چون چند سال دیگه دوباره میتونم میبینمشون 

امروز دوست خونوادگیمون اومد 2 تا پسر داشت بچه بودن البته بعد مامانشون گفت ایشون دختر م... جونه؟؟بعد مامانم گفت آره بعد مث همیشه اونم گفت وای چه قدر بزرگ شده وقتی بچه بود. . . و جلو همه خاطرات بچگی مارو تعریف کرد منم سرخ شدم طبق معمول بعد گفت کلاس چندمه؟؟مامانم گفت 2 دبیرستان نمیذاشتن من خودم جواب بدم بعد خانمه گفت همسن پسر منه من چشمام شد 4 تا تو دل خودم گفتم چی همسن این نی نی هستم پسره هم خندش گرفت چون پسره مث بچه ها بود اصلا بهش نمیخورد همسن من باشه مث بچه ها هم تیپ زده بود من با آرایش و مدل مو اینا بودم اعصابم خورد شد که چرا این پسره همسن منه اَه

دوباره این چند روزه مزاحم ز میزنه نمیتونم حدس بزنم کیه یا کار کیه که شماره منو پخش کرده البته چند نفرو که مطمئنم کار خودشونه ولی بقیشونو نمیدونم بهشون میگم کی هستی میگه خودت کی هستی روانیم کردن نمیگن کین همش میپیچونن یکیشون هم میگه به تو چه که من کیم اسم؟؟سن؟؟ دیگه اعصابم به کل به هم ریخته تازه این خوبشه چند نفر فقط میان فحش ردیف میکنن هر چی هم من فحش میدم اونا 2 تا بدتر میگن منم کم میارم از بس که اینا لاتن میخوان به زور دوس شن منم نمیشم

داشتم تو خیابون راه میرفتم 2 تا پسر دیدم یکیشون به اون یکی گفت من اینو میشناسم ولی من نمیشناختمش نمیدونم کی بود یه بار هم با مامانم اینا تو پارک بودم چند تا پسر پشت سرم بودن شنیدم بکیشون گفت این همون دخترس که بهت میگفتم من نگاش کردم ولی نشناختم هیچ کدومو بعد اون پسره گفت کدوم؟؟اینم گفت همون که وسط داره راه میره منم یکمی ترسیدم گفتم اینا کین البته این حرف تقریبا مال 1 سال پیشه دوس دارم بدونم کین اینا خیلی کنجکاوم

یکی از دوستام دستمو که گرفته بود گفت دست خیلی با احساسی داری دستت گرم و نرمه وقتی آدم دستتو میگیره احساس آرامش میکنه ولی دست بعضیا این جوری نیست آدم دستشونو میگیره احساس بدی بهش دست میده من نمیدونستم این جوریه اصلا تا حالا نشنیده بودم دوستم اینارو گفت البته دختره ها همکلاسیم یه وقت فکر بد نکین

نمیدونم دیگه چی بگم چیزی به ذهنم نمیرسه بقیه چیزا شخصیه نمیشه گفت

بدرود


+ تاریخ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ساعت 22:24 نویسنده دُختَرِ خُوشگِل
میخوام این جا از دوست گلم امیر حسین جون تشکر کنم چون وبلاگ نداره و چیزی هم ازش ندارم مرسی بابت لطفت ولی نمیخواد بری وب اون احمق چون کسی که فهم نداره نباید باهاش دهن به دهن شد اصلا کاری بش نداشته باش فهمشو نداره دیگه بی فرهنگه بازم ممنون . . .

+ تاریخ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ساعت 20:40 نویسنده دُختَرِ خُوشگِل
امروز میخواستم با یکی از دوستام برم بیرون بعد مامانم زنگ زد گفت داییم از آلمان اومده خب بیرون رفتن ما هم فرت شد امروز دیدمش داییمو بعد از چند سال کُلی سَر به سرم گذاشت

این روزا حالم خیلی خوبه ولی دوس دارم عنوان وبم این باشه همین جوری دوسش دارم چون هنوز کینه تو وجودم هست چون من هیچ وقت این نبودم فکر به این چیزا که چی بودم و چی شدم آزارم میده و اون کسی که نه اون کسایی که باعثش شدن ازشون به حد مرگ متنفرم

این کسایی هم که میان این جا شِر و وِِر میگن اصلا حتی سَر سوزن واسم ارزش نداره اصلا واسم مهم نیست هر چی دوس دارن بگن من کارای مهم تری دارم اینا اصلا به چشمم نمیاد

به خاطر این ضربه هام کلاس زبانمو وٍل کردم البته اون جا زجر هم میکشیدم چون دختراش واقعا آشغال و عوضی بودن همش به فکر سوء استفاده بودن منم دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم بیرون اصلا هم دیگه حوصله کلاس زبانو ندارم و عمرا نمیرم این اولین سالیه که با دخترای این جوری رو به رو میشم هر جا هم میرم هستن امثال اینا تا حالا ندیده بودم دختر این جوری باشه اَه اگه بتونم از دست پسرا فرار کنم از دست دخترا نمیتونم فرار کنم واقعا که اَه . . .

2.3 روز پیش با یکی دوس شدم همون روز اول دعوامون شد به هم زدیم روز بعد آشتی کردیم دوباره دعوامون شد به هم زدیم از بس که پرو بود اَه اگه تو خیابون اتفاقی ببینمش اصلا محل سگ هم بهش نمیذارم خاک بر سرش حاضر نیستم دیگه حتی 1 لحظه هم باش حرف بزنم . . .

حوصله درس و مدرسه رو ندارم اصلا . . .

بدرود


+ تاریخ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ساعت 19:7 نویسنده دُختَرِ خُوشگِل

این آدم عوضی سگ رفته واسه من مراسم تشییع گذاشته

خودت بمیری سگ صفت

w w w . a r b . t a r h i m a b j i . l o x b l o g . c o m

مرگ بر تو

+ تاریخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ساعت 14:45 نویسنده دُختَرِ خُوشگِل
دیروز کلا فک و فامیلی رفته بودیم باغ یکی از فامیلامون این همه میگفتن باغ.باغ بیاین باغ ما.ما رفتیم اصلا اون جوری نبود که فک میکردم 2 تا علف و 2 تا درخت بود با یه اتاق درب و داغون بهش میگفتن باغ مخصوصا گلاب به روتون دستشوییش واقعا آشغال بود یکی از پسرداییام اون که کوچیکتره حاضر نبود بره دستشویی منم از صبح تا شب که اون جا بودیم فقط 1 بار رفتم که دیگه اونم اضطراری بود و به یه حقیقت تلخ هم رسیدم که این جا جاش نیست که بگم و شخصیه خب بگذریم در کل خوب بود بد نبود ولی خیلی خسته شدم بیش از حد. اون جا صخره نوردی هم کردم 2.3 ساعت داشتیم از صخره ها بالا میرفتیم و پایین میومدیم یه قسمتاش واقعا ترسناک بود وسطش که داشتم میرفتم بالا جفت کردم یه عالمه سنگ بود همش هم لق بود دست میزدم تکون میخورد و از کنارم میفتاد پایین نه راه رفت داشتم نه راه برگشت همون جا گریم گرفته بود ارتفاع هم زیاد بود پایینو اصلا نگاه نمیکردم همون جا مونده بودم خیلی بد بود خلاصه با چه بدبختی از اون جا رفتم بالا بگذریم دخترخاله مامانم هم بالا بود من و اون تنها با هم رفته بودیم شالمو دور گردنم بسته بودم کلاه گذاشتم روسرم موهام هم باز بود خیلی گرم بود ولی آفتاب اصلا نبود بعضی وقت ها هم یه نَمی میزد یه دفعه هم باد شدیدی اومد وای هر 2 مون داشتیم میمردیم همون جا نشستیم تا باد تموم شه گفتیم الان باد پرتمون میکنه پایین دخترخاله مامانم هم آهنگ گذاشته بود و داشت هِی عکس میگرفت منم که از شانش بدم شارژ گوشیم تموم شد و گوشیم خاموش شد 2 تا عکس بیتشر نگرفتم بقیشو دخترخاله مامانم با گوشی خودش ازم عکس گرفت که بعد ازش بگیرم عکسارو بعدش پسرخاله های مامانم از نوک صخره ها اومدن پایین یکیشون که برادر دخترخاله مامانم میشه اومد که مثلا مراقب ما باشه خودش افتاد خنده بود هه هه خب بگذریم . . .

فامیلامون که از تهران اومده بودن امروز صبح رفتن . . .

پسرداییام هم تا یه هفته هستن . . .

دوس ندارم تعطیلات تموم شه مدرسه نمیخوام اَه . . .

نمیدونم این روزا چرا این قدر گرفتم حوصله ندارم زیاد اعصابم داغونه . . .

بدرود . . .

+ تاریخ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ساعت 21:53 نویسنده دُختَرِ خُوشگِل
فهمیدم مزاحم های گوشیم کی هستن و زیر سر کی هست البته از اولش میفهمیدم خود عوضیشه با اون دوستای بی شعورش تا حالا آدم به لاتی اینا ندیدم اَه 2 سال و نیمه اینا دارن کنه بازی در میارن بمیرن ایشالله به نظرم آدم لات تر از اینا اصلا تو جهان نیست لات تر از خودشون خودشونن

این روزا خیلی داره بهم خوش میگذره فامیلامون اومدن خیلی روزای خوبیه

یه نفر یه سری چیز بهم یاد داد منم یکمی ترسیدم همه چیرو به داییم گفتم اونم گفت نه نمیشه اصلا خیالم راحت شد من اگه میخواستم به حرف اینا گوش بدم و اعتماد کنم الان باید تو خیابونا منو جمع میکردن اَه

وای دوس ندارم دوباره برم مدرسه یه مشت تکلیف معلممون داده بود منم اصلا انجام ندادم خدا چیکار کنم؟؟کی انجام بدم؟؟وقت ندارم دارم با مهمونامون خوش میگذرونم نمیشه که تو عید تکلیف نوشت

بعد از عید کلی کار دارم باید برم کلاس دو میدانی ثبت نام کنم دلم میخواد تو دو میدانی خیلی پیشرفت کنم و اگه بشه برم تو تیم دو میدانی وای اگه بشه چی میشه خیلی دو میدانی رو دوس دارم عاشقشم تئاتر هم باید برم کارگردانش دیوونم کرد بابا هِی میگه بیا برم ببینم چی میشه خدا خودش به ما رحم کنه

پسر داییام امروز اومدن از آلمان به همراه زنداییم ولی داییم نتونست بیاد پسرداییامو بقل کردم یکیشون که کوچیکتره اونم بقلم کرد ولی اون که بزرگ تره خیلی خجالتیه بقلش کردم سرخ شد باهاشون کلی عکس گرفتم (پسرداییام کوچولو هستن یکیشون 9 یا 10 سالشه یکیشون فک کنم 5 یا 6 سالش باشه)

پسرخاله مامانم اون که موهاش بلنده فک کنم 18.19 سالشه کاراش خیلی ضایع بازیه از من خوشش میاد فک کنم کل فامیل فهمیدن از بس ضایع بازی در میاره همه میگن گناه داره.چه بدبخته من اصلا تحویلش نمیگیرم بیچاره خودشو کشت با مامانم این قدر خوب برخورد میکنه

زنداییم بهم گفت نماد خوشگلی هستی منم خرکیف شدم هه هه الان در ذوقم وای :)

بدرود



+ تاریخ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ساعت 15:53 نویسنده دُختَرِ خُوشگِل

امروز 6 فروردین تولد مامانمه تولدش مبارک

فردا هم سالگرد عقد مامان بابامه اونم مبارک باشه (اشتب شد سالگرد عروسیشونه)

:)

+ تاریخ یکشنبه ششم فروردین 1391 ساعت 17:43 نویسنده دُختَرِ خُوشگِل
وای مزاحم های گوشیم اصلا ول کن نیستن روانمو ریختن به هم دیگه اعصاب واسم نذاشتن بمیرن ایشالله تازه پرو بازی هم در میارن توهین میکنن عوضیا جواب نمیدم فحش میدن واقعا بی شعورن بی شرفا

لحظه تحویل سال من خوابیده بودم چون اصلا حوصله این مسخره بازیارو نداشتم آخه آدم از خوابش بزنه فقط واسه 1 ثانیه واقعا مسخرست البته اعصاب هم نداشتم ناراحت بودم همه هم مث خر میومدن بیدارم میکردن منم سفت پتومو گرفته بودم که نبرنش بیدار شم همه جیغ میزدن من دلم میخاست سرمو بزنم به دیوار تو خواب و بیداری بودم لحظه تحویل سال خلاصه زیاد خوب نبود خونه مادرجونم اینا (مادر بزرگم از طرف مادری) بودیم همون جا شب خوابیده بودیم

مهمون برامون اومده چند روزه پسر خاله های مامانم و شوهر خالش .خاله ی مامانم و دخترخالش هم فردا میان داییم هم نمیاد فقط زنداییم و پسرداییام میان

مسافرت امسال هم فرت (درس نوشتم؟) شد اَه

زیاد حوصله ندارم مگه این آشغالا اعصاب میذارن واسه آدم؟؟!!

پسر خاله های مامانم که اومده بودن خندم گرفته بود بدجور به زور خودمو کنترل میکردم آخه این 2 تا برادر اصلا به هم نمیخورن یکیشون که 1 سال کوچیکتره موهاشو بلند گذاشته اون یکی کچل کرده واقعا خنده داره باباشون میگه من از هر 2 مدل تو خونه دارم

همون که موهاش بلنده یه لبخندهایی میزنه هی نگاه میکنه میخواستم بگم هی آقا پسر هیز نباش نگاه نکن

کثافت مث سربازا هست دستشونو یه جوری واسه احترام به سرشون میزنن اونم واسه من همین کارو کرد منم یه لبخندی زدم اصلا حال میکنم وقتی پسرا دنبالم هستن من محل سگ هم نمیذارم بهشون هه ههه واقعا لذت بخشه

خب دیگه حرفی نیست

راستی باید بگم که درد من شکست عشقی نیست اصلا عشق توش نیست پس دیگه نگید عاشق نشو ممنون دوستان

بدرود

بعدا نوشت:دیشب عروسی دعوت بودم خوب بود یکی از دوستام هم اون جا دیدم همش داشتیم با هم حرف میزدیم ناظم مدرسمون هم دیدیم سلام کردیم اونم مارو دید نگامون کرد گفت بَه گفتم وای حالا تو مدرسه نره بگه دردسر شه البته ما رو لباسمون مانتو پوشیده بودیم چون قسمت مردا بود خب بگذریم وقتی آماده شده بودم دخترخالم گفت خوش به حالت چه قدر نازی منم گفتم مرسی تو خودت هم نازی بعد گفتم شدم مث ملکه زیبایی ها نه؟؟گفت آره به خدا راس میگم منم مُردم از خنده


+ تاریخ شنبه پنجم فروردین 1391 ساعت 21:12 نویسنده دُختَرِ خُوشگِل
متاسفانه مسافرت ما کنسل شد چون امشب داره مهمون برامون میاد واقعا آدمای نفهمین آخه کی عید میاد خونه مردم مهمونی؟؟!!

اینا فک نمیکنن مردم هم خودشون میخوان برن مسافرت؟؟!!

اَه ما آماده شده بودیم که بریم یهو زنگ زدن گفتن ما تو راهیم نصف شب میرسیم اعصابم ریخت به هم دارن از تهران میان. آخه چه وقت اومدنه؟؟!!:((

ولی امسال داییم اینا هم میان از آلمان بعد از چند سال میبینمشون وای که چه قدر دلم واسشون تنگ شده واسه داییم زنداییم پسر داییام (پسر داییام کوچولو هستن) چند سال بود که فقط عکسشونو میدیدم و باهاشون چت میکردم

از دست اون مزاحم عوضی هم راحت شدم مامانم دعواش کرد

مهمون اومد

بدرود


+ تاریخ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ساعت 18:41 نویسنده دُختَرِ خُوشگِل
باید بگم هر کی از وب من خوشش نمیاد گمشه بیرون دیگه پیداش نشه که میرینم رو هیکلش هر چی فحش میدی نثار مادر و خواهرت عوضی آشغال من هر گوهی دوس داشته باشم میخورم به کسی هم مربوط نیست این منم که دارم بدبختی میکشم اونوقت یه آدم بی سر و پا میاد گوه خوری میکنه هر خری هستی برام مهم نیست کفن پوش شی ایشالله بدبخت شی بیچاره شی بمیری مادر ... دیگه روانم ریخت به هم برام مهم نیست بقیه چی میگن جرئت داری بگو کی هستی بگو تا روزگارتو سیاه کنم احمق نفهم ریدم تو دهنت

وب من همینی که هست منم همین آدمم که میبینین آره من خوشم میاد این جوری باشم دوس دارم زجر بکشم عشقم میکشه به کسی مربوط نیست پس گوه زیادی نخور

از این به بعد پست رمزدار میذارم اصلا نه چیزی نمینویسم ایشالله هر کی میاد اینارو میگه بمیره خودش و عزیزاش با زجر بمیره آرزوی من واسه عید گند امسال همینه خبر مرگ خیلی ها حالا برو کف کن ...


+ تاریخ سه شنبه یکم فروردین 1391 ساعت 1:34 نویسنده دُختَرِ خُوشگِل